خرید بک لینک

درباره سایت

گاهی

امکانات وب

کلاس امروز برام جذاب بود... ولی وسطهاش با همکار حرف میزدیم و مدرس دو باری صدام زد :)) حس شرم آوری بود...سرراه اون ساختمون تا ساختمون خودمون رفتم داروهام گرفتمدو سه تا کار انجام دادم و ساعت دوهم رفتم باشگاهبشدت گرررررم بودقشنگ هلاک شدیموقتی رسیدم خونه مستقیم رفتم حمومپیرهن گل گلی کتاب فارسی مو پوشیدم :)))(گلهاش منو یاد گل های روی کتاب فارسی دبستان مون میندازه)با موهای نم دار ولو شدم روی کاناپه....برای خودم دتاکس سیب و دارچین و زنجبیل درست کردم و میخوام کتاب بخونم.... ازون وقتهاست که دنیا رو محول کردم .... ماه جدید شروع شده و من قصد کردم آدم حسابی طور زندگی کنم.... تاکی موفق باشم رو نمیدونم....همکار برنامه این ماهش گذاشته جلوم، میگم اگر برسی که عالیه!بعد به این فکر میکنم من هیچ وقت جرات نوشتن برنامه ندارم! چون اگر اجراش نکنم خیلیییی بهم میریزم و سرخورده میشم....دارم شروع میکنم توی وبلاگم برون ریزی :))))بنظرتون ادامه بدم؟؟؟روزها بشدت گرم و آتیش شده و فکر میکنم آیا قدیمها که ما بچه بودیم هم اینقدر گرم بود؟تابستونا چقدر برامون کشدار بود.... اما امروز وقتی ساعت ۱۲/۵ نگاهم به ساعت افتاد باورم نمیشد از ساعت کاری فقط نیم ساعت مونده... درحالی که من کلی کار داشتم و دارم و تا دو مشغول بودم:/

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 10 مرداد 1403 ساعت: 16:56

صفحه بندی